تبلیغ صفحه خبر
تاریخ انتشار : یکشنبه 19 مهر 1405 - 14:07
کد خبر : 451040

دل نوشته سردار علی حاجی زاده قمی؛

آقا مهدی زین الدین؛ فرمانده‌ای که حتی به فکر خرج یک نیروی ساده هم بود

آقا مهدی زین الدین؛ فرمانده‌ای که حتی به فکر خرج یک نیروی ساده هم بود

سادس: مرحله چهارم عملیات رمضان به‌شدت مجروح شدم. ۱۶۰ تا از همرزمانم در میدان مین ماندند و شهید شدند. من را عقب آوردند که چه‌جوری، نمی‌دانم. در یکی از بیمارستان‌های اصفهان به هوش آمدم و چند وقتی بستری بودم. بعد به قم اعزام شدم و در بیمارستان گلپایگانی بستری شدم. چند ماهی طول کشید تا

سادس: مرحله چهارم عملیات رمضان به‌شدت مجروح شدم. ۱۶۰ تا از همرزمانم در میدان مین ماندند و شهید شدند. من را عقب آوردند که چه‌جوری، نمی‌دانم. در یکی از بیمارستان‌های اصفهان به هوش آمدم و چند وقتی بستری بودم. بعد به قم اعزام شدم و در بیمارستان گلپایگانی بستری شدم. چند ماهی طول کشید تا مرخص شدم و به خانه آمدم.

دوستانم که به عیادتم می‌آمدند از فرمانده جدید، آقا مهدی، صحبت می‌کردند. خلاصه به گوشم رسید که دوستان دارند عازم می‌شوند. گچ پایم را خودم باز کردم و خودم را به راه‌آهن رساندم. شهید کلهر من را در راه‌آهن دید و مانع رفتنم می‌شد. با التماس سوار قطار شدم. به جنوب رسیدیم و رفتیم مقر لشکر.

امکانات نبود و خیلی اذیت شدم. همه بچه‌ها می‌گفتند برگرد ولی من قبول نکردم. تا دشت عباس رفتیم و تا شب عملیات آنجا بودیم. موقع حرکت گردان، شهید مصطفی کلهر با گریه و التماس مانع شد که در ستون باشم. بچه‌ها به‌سوی بهشت می‌رفتند و کار من گریه در سینه خاکریز بود.

صبح که شد بچه‌ها خط را شکسته بودند. تا نزدیک ظهر نتوانستم بروم. ظهر همراه شهیدان صفایی و علی منصورپور حرکت کردیم. به لب رودخانه رسیدیم که خمپاره‌ای کنار ماشین آمد و هر دو شهید شدند. من دوباره مجروح شدم.

بعد از چند روز از بیمارستان فرار کردم و خودم را به مقر لشکر ۱۷ در دشت عباس رساندم. مدتی آنجا بودم. چند ماهی طول کشید تا به عقب آمدیم. حالم بهتر شده بود و در مقر انرژی اتمی بودم که آقا مهدی من و شهید جنابان را دید. من را کنار کشید و گفت: «بیا اتاق، کارت دارم.»

فردا با ابراهیم رفتیم. کلی صحبت کرد و گفت: «به شما نیاز دارم.» یک نامه نوشت به سپاه قم که شش ماه مأمور شویم.

در این زمان مرحوم حاج جواد بادی و مسئول لجستیک، مرتضی سنجری، که معاون آقا مهدی بودند، آمدند اتاق آقا مهدی. کلی شوخی کردند و تبلیغات لشکر این چند تا عکس را از ما گرفت.

آقا مهدی یک کاغذ کوچک به من داد. نگاه نکردم و بیرون آمدیم. ابراهیم گفت: «در کاغذ چی نوشته؟» نگاه کردم و دیدم ۶۰۰ تومان به مالی لشکر دستور داده به من حقوق بدهند.

تعجب کردیم. از کجا می‌دانست که من بدون حقوق آمده‌ام؟

نشستم به گریه کردن. خدایا، این آقا مهدی کی هست که با این همه مشغله، به فکر خرج من که یک نیروی ساده هستم، هست.

سرباز حاج علی حاجی‌زاده

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.